در ادامه اندیشه اگوست کنت به قانون پیشرفت بشر می رسیم ،که وی بابه کاربستن آنچه را که خود روش مقایسه علمی در گذشت زمان نامیده بود، به مفهوم بنیادی خویش یعنی قانون پیشرفت بشر یا قانون سه مرحله ای است.سه مرحله به ترتیب عبارتند از :
1.خداشناسی یا ربانی :دراین مرحله ذهن بشر به دنبال ماهیت ذاتی هستی ها وعلتهای نخستین وغایی وسرچشمه ومقصود همه معلولها است و تصور می کند که همه پدیده ها براثرکنش بی میانجی هستی های فراطبیعی ایجاد می شوند.2.مابعدالطبیعه یا متافیزیک:ذهن می پنداردکه نیروهای انتزاعی وموجودات حقیقی (یعنی تجریدهای تشخص یافته ) می توانند همه پدیده هارا به وجود آورند؟.3.اثباتی یا تحقیقی:دراین مرحله ذهن انسان جستجوی بیهوده مفاهیم مطلق،سرچشمه ومقصد گیتی وعلتهای پدیده ها را رها می کنند ووقت خود را به بررسی قوانین پدیدها یعنی همان روابط دگرگونی ناپذیر توالی وهمانندی اختصاص می دهد.
کنت معتقد است که برای رسیدن به مرحله اثباتی باید ابتدا مرحله خداشناسی وسپس مرحله مابعدالطبیعی را بگذرانی تا به مرحله اثباتی برسی.اگر چه تاکید کنت بیشتربر مراحل تحول ذهن بشری رهایی تدریجی آن معطوف بود،اما معتقد بود می توان عین ان را در مورد سازمان اجتماعی وانواع سامان ها وواحدهای اجتماعی واوضاع مادی زندگی بشر نیز رخ می دهد.به موازات تغییر در تحول ذهنی ،سازمان اجتماعی واوضاع مادی زندگی بشر هم دستخوش تغییر می شود.درواقع با مرگ یک نظام ،سامان اجتماعی وفکر تازه یکباره نمی تواند ظهور کند.گذار از یک نظام اجتماعی به نظام دیگر هرگز نمی تونه پیوسته ومستقیم باشه.در واقع تاریخ بشر با دوره های متناوب ارگانیک وبحرانی مشخص می شود.در دوران ارگانیک استواری فکری واجتماعی وجود دارد ویک توازن دربخش های گوناگون سازمان اجتماعی وجود دارد.ودر دوره بحرانی پایه های یقین های کهن سست می شودوسنت ها بی اعتبار می شوندوهیئت اجتماعی دستخوش عدم توازن بنیادی می شود.وهمین دوره های ناآرام لازمه یک وضع ارگانیک تازه می باشد.واین وضع نابه سامان انتقالی چند نسل به درازا می کشد وهرچه بیشتر به درازا کشد وضع تازه بعدی به گونه کامل تر ساخته وپرداخته خواهد شد.
بااین همه قانون سه مرحله ای کنت خیلی ذهنی وایده الیستی است.اما وی برای هریک از مراحل تحول ذهن بشر یک نوع سازمان اجتماعی وسلطه سیاسی خاص آن مرحله مرتبط ساخته بود.مرحله خداشناسی تحت سلطه کاهنان است ومردان نظامی دران فرمانروایی می کنند.مرحله مابعدالطبیعی که به گونه ای مبهم به قرون وسطی وعصر رنسانس مربوط است،تحت تسلط مردان کلیسا وحقوقدانان می باشد.مرحله اثباتی که تازه شروع شده تحت تسلط مدیران صنعتی وهدایت اخلاقی دانشمندان خواهد بود. به همین سان درمرحله نخست خانواده واحد اجتماعی الگو را می سازد.ودر مرحله دوم دولت اهمیت داردودرمرحله سوم کل نوع بشر واحد اجتماعی اصلی خواهد بود.
کنت علاوه برتکامل فکری ،تقسیم کار وافزایش جمعیت را یکی از عوامل پیشرفت اجتماعی تلقی می کند.
سلسله مراتب علوم
هردانشی هرچه که عمومیت ،سادگی واستقلال آن بیشتر از دانش های دیگر باشد زودتر به مرحله اثباتی می رسد.سلسله مراتب علوم براساس عمومیت عبارتنداز ستاره شناسی،فیزیک،شیمی،زیست شناسی وسرانجام جامعه شناسی به مرحله اثباتی می رسد.
علم اجتماعی ازهمه علوم دیگر پیچیده تر است وپیدایش ان به تحول علوم پیشین وابسته است علم اجتماعی تکمیل کننده روش اثباتی است .همه علوم دیگر زمینه ساز این علم تازه اند.علم اجتماعی ازهمه منابع علوم پیشین خود برخوردار است.اما علاوه برکاربرد انها از روش تاریخی که منحصر به خودش است استفاده می کند .روشی که نه با مقایسه بلکه با توالی تدریجی ،پدیده اجتماعی را مورد بررسی قرار می دهد.گرچه جامعه شناسی از جهت روش شناختی ویژگی هایی داردکه آن را ازعلوم پیشین متمایز می سازد ،اما باز به علوم ماقبل وابسته است.جامعه شناسی به ویژه به زیست شناسی وابستگی داردکه در سلسله مراتب علوم ازهمه به آن نزدیکتر است.زیست شناسی برخلاف فیزیک وشیمی با بررسی کل های ارگانیک کارش را پیش می برد.درهمین تاکید بروحدت ارگانیک است که جامعه شناسی با زیست شناسی وجه اشتراک دارد.تنها رهیافت شایسته درجامعه شناسی این است که هر عنصری را در پرتو کل نظام بنگریم.دربررسی اجتماعی، انسان وجامعه به صورت کلی بهتر برای ما شناخته می شوند ونظام کلی جامعه بهتر از اجزایی که سازنده این نظام اند می تواند موضوع مورد بررسی ما قرار گیرد.
ایستایی وپویایی:
درجامعه شناسی میان ایستایی وپویایی پدیده های اجتماعی تمایز قائل هستیم .این تمایز میان دودسته واقعیت نیست بلکه مادراینجا دوجنبه از یک نظریه را ازیکدیگر متمایز می سازیم.این تمایز به مفهوم دوگانه پیشرفت ونظم مربوط است.مفهوم نظم دربرگیرنده هماهنگی پایدار میان میان شرایط وجود اجتماعی است ومفهوم پیشرفت ،تحول اجتماعی را درنظر دارد.پس نظم وپیشرفت ،یا ایستایی وپویایی ،پیوسته به یکدیگر وابسته هستند.وی دربرسی ایستایی جامعه شناسی ،قوانین کنش وواکنش بخش های گوناگون نظام اجتماعی مورد بررسی قرار می گیرد،بدون در نظر گرفتن آن جنبش بنیادی که همیشه درجهت تغییر تدریجی این قوانین کار می کند.دراینجا تعادل روابط متقابل عناصرموجود دردرون کل نظام مورد بررسی قرار می گیرد.میان کل واجزای یک نظام اجتماعی همیشه باید یک هماهنگی خود انگیخته برقرار باشد.اگر یک چنین هماهنگی رادردرون یک نظام اجتماعی پیدانکنیم ،آنگاه با یک مورد آسیب شناختی روبرو خواهیم بود.هنگامی که کنت به اجزای ترکیب کننده یک نظام اجتماعی می پردازد،به هیچ روی افراد را به عنوان اجزای عنصری آن نظام تلقی نمی کند.روح علمی به ما اجازه نمی دهدکه جامعه را مرکب از افراد بینگاریم .واحد راستین اجتماعی همان خانواده است .درچهارچوب خانواده است که گرایش های خود خواهانه به سود مقاصد اجتماعی سرکوب ومهار می شوند.خانواده پایه ای ترین واحد اجتماعی وپیش نمونه همبستگی های اجتماعی دیگر است.عناصر راستین ارگانیسم جمعی اساسا خانواده هااند وطبقات وکاست ها بافت اصلی آن وسرانجام ،شهرها و شهرستانها اندام های واقعی این ارگانیسم کلی را می سازند.اگر چه کنت جامعه را بایک ارگانیسم زیست شناختی مقایسه می کرد،اما از دشواریهای این مقایسه نیز آگاه بود.ارگانیسم زیست شناختی درمحدوده یک چهارچوب مادی وجسمی کار می کند. اما یک هیئت اجتماعی را نه با وسایل مادی بلکه با پیوندهای روحی می توان فراهم آورد.از همین روی کنت اهمیت ویژه ای برای زبان واز آن بالاتر برای دین قائل بود.
زبان ظرفی است که اندیشه نسل های پیشین وفرهنگ نیاکانی درآن ذخیره می شود.مابا مشارکت دریک جهان زبانی ،درواقع بخشی از یک اجتماع زبانی هستیم .زبان ما را به همزبان های هم پیوند می دهد ودرضمن مارا به رشته درازی که یک اجتماع زنده ا بانیاکان دورش مرتبط می سازد.متصل می کند.اعضای مرده جامعه بشری بیشتر از اعضای زنده اش اند.بدون یک زبان مشترک ،انسان ها هرگز نمی توانسته اند به همبستگی وتوافق دست یابند وبدون این ابزار همگانی ،هرگونه سامانی امکانپذیر نیست.زبان مشترک برای اجتماع بشری گریز ناپذیر است ،اما زبان تنها یک میانجی رفتار است ونه راهنمای مثبت آن؟جامعه علاوه بر زبان به یک اعتقاد مذهبی مشترک نیز نیاز دارد.دین همان اصل وحدت بخش وزمینه مشترکی را فراهم می سازد که اگر نبود،اختلافات فردی جامعه را از هم می گسیختند.دین به انسان ها اجازه می دهد تا برتمایلات خود خواهانه شان فائق ایند وبه خاطر عشق به همنوعشان فراتر از این خود خواهی ها عمل کنند.دین همان شیرازه نیرومندی ایت که افرادجامعه را با یک کیش ونظام عقیدتی مشترک به همدیگر پیوند می دهد.دین سنگ بنای سامان اجتماعی است وبرای مشروع ساختن فرمانهای حکومت اجتناب ناپذیر است.هیچ قدرت دنیوی نیست که بدون پشتیبانی یک قدرت معنوی دوام آورد.هرحکومتی برای تقدیس وتنظیم رابطه فرماندهی وفرمانبری به یک دین نیاز دارد.
گذشته از زبان ودین عامل سومی هم هست که انسانها را به یکدیگر پیوند می دهد وآن تقسیم کار است .انسان ها با تقسیم کار به همدیگر پیوند می خورند.وهمین تقسیم کار است که ارگانسیم اجتماعی رااین همه پیچیده ساخته است.کنت باور داشت که تقسیم کار گذشته از تحول استعدادها وگنجایش های فردی ،از طریق ایجاد حس وابستگی به دیگران درافرادجامعه ،همبستگی انسانی را افزون تر می کند.با اینهمه او ازآنچه که جنبه های مهم تقسیم کار صنعتی نوین می نامد نگران بود.گرچه تقسیم کار روح سودمند جزئی را می پروراند ،اما از سوی دیگر به تباهی وتضییق روح جمعی یا عمومی کمک کند.درزمینه روابط اخلاقی نیز باانکه هرفردی به جمع وابستگی نزدیک دارد،اما گسترش دامنه فعالیت ویژه اش پیوسته اورا به سوی مصلحت خصوصی اش می راند ،تا انکه سرانجام احساس می کند که وابستگی اندکی باهمگان دارد ...به موازات افزایش محاسن تقسیم کارکردهای اجتماعی ،معایب ان نیز فزونی می گیرند.درنتیجه کنت اظهار امیدواری کرد که درآینده ،قدرت های مادی ومعنوی با هم متحد گردند تافکرجامعه کلی بشری واحساس وابستگی همگانی تعلق یابد.
اونهادهای اجتماعی دین،زبان وتقسیم کار را مستقل از یکدیگر نمی دانست،بلکه هر یک ازآنها برحسب سهمی که درساختن سامان اجتماعی گسترده تر داشتند،در نظر می گرفت.ازاین نظر اورا باید یکی ازپیشگامان تحلیل کارکردی جامعه را به شمار آورد.زیرا نه تنها تاثیرهای پدیده های اجتماعی را بر نظام اجتماعی در نظر داشت.بلکه بربستگی های متقابل این پدیده ها نیز تاکید می ورزید.همیشه باید میان اجزا وکل نظام اجتماعی یک نوع هماهنگی برقرار باشد .نه تنها نهادها ومنش های اجتماعی وافکار وآداب باید همیشه در وابستگی متقابل باشند.بلکه بالاتر ازاین ،همین کل همبسته نیز باید به طبع، با تحول وحدت بخش بشریت همگام ووابسته باشد.
به نظر کنت بررسی ایستایی اجتماعی ،یعنی همان شرایط ومقدمات نظم اجتماعی باید با بررسی پویایی اجتماعی که او ان را مرادف با پیشرفت وتکامل بشری می دانست ارتباطی گریز ناپذیر داشته باشد.گرچه اواین ارتباط وعملکرد ان را مشخص نکرد.بنا برملاحظات روش شناختی ،جدایی بررسی ایستا از بررسی پویا مطلوب به نظر می رسد.امادرواقعیت تجربی ،این دوبررسی به یکدیگر وابسته هستند.تحلیل های کارکردی وتکاملی نه تنها ناقض یکدیگر نیستند بلکه درواقع یکی دیگری را تحمیل می کند.
ایین رهنمودی:
اویک جامعه اثباتی وخوب را برای اینده طرحریزی کرده بود که تحت هدایت قدرت روحانی کاهنان یک دین اثباتی نوین وبانکداران بزرگ وصاحبان صنایع اداره گردد.این کاهنان که همان جامعه شناسی علمی اند،همانند اسلاف کاتولیکشان،باید راهنمایان اخلاقی وممیزان اجتماع باشند وقدرت ودانش برترشان را به کار اندازند تاوظایف والزام های اجتماعی افراد را به آنها یاداوری کنند.انان باید جهت برنامه اموزشی را تعیین کنند ودرمورد توانایی های هریک از افرادجامعه داوری نمایند.درجامعه سالاری اثباتی آینده کاهنان دانشمندان دین بشریت با تکیه بر دانش اثباتی شان می دانند که چه چیز برای اجتماع خوب یا چه چیز بد است وبراین اساس انسان ها را به انجام وظیفه جمعی شان فرامی خوانند وهرگونه فکرحقوق ذاتی رادرآنها به شدت سرکوب می کنند.سنسیمون گفته بود درآینده مدیریت جیزها جانشین تسلط انسان ها برانسان های دیگر خواهد شد،حال انکه کنت براین عقیده بود که چه چیزهایی که باید اد اره گردند درواقع همان افرادبشرند.بدین سان روابط بشری شیئیت می یابند.درست همچنان که درسده یازدهم پاپ برای مدت کوتاهی قدرت معنوی اش را به همه امور مادی گسترش داده بود،کاهن اعظم بشریت نیز می بایست با تکیه بر دانش علمی ای که پاپ فاقد آن بود،یک حاکمیت مبتنی بر هماهنگی،عدالت ودرستکاری رابنا نهد.برپایه فرمول محبوب کنت،سامان اثباتی نوین باید عشق را اصل،نظم را پایه وپیشرفت راهدف خویش قراردهد.
مفاهیم جامعه شناسی
پایگاه:موقعیت اجتماعی یا جایگاهی گفته می شود که فرد درگروه یادرمرتبه اجتماعی یک گروه درمقایسه با گروههای دیگربه دست می اورد.
جایگاه وموقعیت اجتماعی فرد ،حقوق ومزایا شخص را تعیین می کند.
پایگاه انتسابی:ازاغاز تولد به فرد محول می شودوعمدتا برزمینه های خانوادگی نوزاد استوار است .دین،نژاد،جنسیت وثروت همه از طریق
والدین وخانواده به فرد منتقل می شود.
پایگاه اکتسابی:موقعیتی که فرد براساس تلاش وکوشش وکارومهارت واستعدادهایی که از خود بروز می دهد به دست می اورد.
ناهمسانی پایگاه:پایگاههایی که افراد درجوامع گذشته به دست می اوردند،نسبتا ثابت وپایدار بود.شغل فرد،تعلق قومی وطبقه ای و....
همگی با یکدیگر متناسب وهماهنگ بود.اما درجوامع جدید،پایگاهها که هم جنبه انتسابی وهم جنبه اکتسابی دارند،افرادمی توانند همزمان
چند پایگاه داشته باشند.به چنین موقعیتی ناهمسانی پایگاه می گویند.افراد که درپایگاههای متضاد ومتعارض قرار می گیرند با هماهنگ کردن
خود با هریک از پایگاههای متعارض وانکار وابستگی خود به پایگاههای پایین تر واکنش نشان می دهند یا هردو را می پذیرند ولی درهنگام
تصمیم گیری برای اینکه با چه پایگاهی ارتباط برقرار کند،دچار سرگردانی وسردرگمی می شود.
نقش:رفتار مورد انتظار از کسانی که پایگاه معینی را اشغال کرده اند.
نقش محول:شیوه ایفای نقش طبق انتظارات جامعه را گویند.
نقش محقق:شیوه ای که فرد درعمل درایفای یک نقش معین به کار می برد.
تعارض نقش: وضعیتی که به دلیل داشتن یک یا چند پایگاه که مستلزم ایفای نقش های متضاداست،برای فرد پیش می اید.
دلسردی از نقش: فرد نقش خاصی را به رغم میل واحساسات شخصی ایفا می کند.این حالت وقتی اتفاق می افتد که ان نقش اولویت خاصی درزندگی فرد ندارد وشخص به جای انکه نقش را دردل خود جایگزین کند فقط به این خاطر ایفای نقش می کند که ضرورت ایجاب می کند یا دیگران از او انتظار دارند.
فشار نقش : گاهی اتفاق می افتد فردی درانجام نقشی که از او انتظار می رود دچار مشکل می شود واین به دلیل تعارض نقشها و وظایف وانتظاراتی است که درقبال ان نقش وجود دارد .به این فشار نقش گویند.این تعارضات هنگامی اتفاق می افتد که طرف مقابل نقش از دارنده نقش انتظارات متفاوتی داشته باشد.
شبکه نقشها: روابط فرد با افرادی که هنگام ایفای نقش با انان درتماس است.
خلاصهای از اندیشههای اگوست کنت ( 1857- 1798)
کنت معتقد بود که جهان بشری را باید با همان روشی بررسی کرد که در جهان طبیعی به کار برده میشود. البته با پیچیدگی بیشتر انسانی. در واقع علم در جهان طبیعی توانسته بود قلمرو به ظاهر نابهسامان و تصادفی را تحت ضابطه درآورد و اکنون صحنه برای چنین کاری در جامعهشناسی نیز آماده شده بود. علم نوین به جای مرجعیت سنت بر ترکیبی از استدلال و مشاهده استوار بود، که البته این مشاهدات با راهنمایی یک نظریه صورت میگیرد.
کنت نام « جامعهشناسی » را برای بررسیهایش برگزید. علم اجتماعی مورد نظر کنت، باید در «روشهای تجربی»، «مبانی معرفتشناسی»، «کارکردهایش برای نوع بشر» از الگوی علوم طبیعی پیروی کند . همینطور باید به «مصلحت نظری» توجه داشته و برای بشر «نفع عینی» داشته باشد و نقش عمدهای را در «بهبود وضع انسان» بازی کند.
انسان برای آنکه محیط غیرانسانیاش را به نفع خود دگرگون سازد، باید قوانین حاکم بر جهان طبیعی را بشناسد، این شناخت و علم باعث پیشبینی کنش میشود. همچنین انسانها میتوانند قوانین را در جهت مقاصد همگانی بکار برند.
در قلمرو اجتماعی، مانند حوزههای دیگر، کار علم تسلط نیست بلکه تعدیل پدیدههاست (؟) و برای این کار ابتدا باید قوانین را شناخت. پس از جاافتادن این قضیه، انسانها دیگر مطلق نمیاندیشند، بلکه متناسب با وضع خاص یک جامعه، درباره آن فکر میکنند. انسانها میتوانند با شناختن الزاماتی که هر نظم اجتماعی بر کنش انسانها تحمیل میکند، جامعهشان را در همین چهارچوب به سامان بکشند.
کنت با این صحبت که همه چیز نسبی است، اقتدار سنت را از اعتبار انداخت( که بر مطلق تأکید میکرد.(؟)). کنت به جای پذیرفتن حقایق جاودانه معتبر مذهبی، بر پیشرفت مداوم فهم بشری و خصلت تکمیلی کار علمی تأکید میکرد. او میگفت: بررسیهای مربوط به ماهیت هستیها و علتهای نخستین و غایی باید مطلق باشند، اما بررسی قوانین پدیدهها باید نسبی باشند، زیرا فراگرد مشاهده به تدریج بهبود مییابد و پیشرفت تفکر ما نیز باید تابع این فراگرد باشد و در اینجا هیچگاه واقعیت تام آشکار نمیشود.
البته کنت اقتدار را یکسره نفی نکرد، بلکه به اقتدار بیچون و چرای علم برای مهار و کنترل انسانهای افسارگسیخته معتقد است. یعنی همان قدر که در ستارهشناسی هیچ آزادی عقیده شخصی معنا ندارد، در آینده نیز در علوم اجتماعی، این آزادی ناشایست خواهد بود.
روشهای تحقیق: حال جامعهشناسی با چه ابزاری باید قوانین را تبیین کند؟ نخست با همانهایی که در علوم طبیعی با موفقیت به کار رفتهاند، یعنی: مشاهده، آزمایشگری و مقایسه
1. مشاهده: مشاهدهگر با راهنمایی یک نظریه مقدماتی میداند که به چه واقعیتهایی باید بنگرد و واقعیت اجتماعی زمانی معنایی علمی دارد که از طریق یک نظریه با یک واقعیت اجتماعی دیگری (؟) بستگی یافته باشد.
2. آزمایشگری: هرگاه مسیر عادی یک پدیده به صورتی مشخص دستخوش آشفتگی گردد، آزمایشگری میتواند انجام پذیرد. مانند: موارد آسیبشناختی که فهم وضع بهنجار را برای محقق آسانتر میسازد.
3. مقایسه: مقایسه همزمان حالتهای گوناگون و مستقل جامعه بشری در بخشهای مختلف کره زمین.
4. روش تاریخی: مقایسه تاریخی در خلال اعصاری که بشریت طی آنها تحول یافته است، جان کلام تحقیق جامعهشناختی را ارائه میکند. جامعهشناسی بدون توجه به تکامل تاریخی هیچ ارزشی ندارد.
...................................................................................................
پ.ن. جاهایی که علامت سؤال گذاشتم، نیاز به جواب و توضیح از طرف شمایی که متوجه شدید، داره.
پ.ن. اگر مطلب، کاستی داره، لطفاً جبرانش کنید. ممنون
برای خواندن یادداشتی از ادوارد سعید اینجـــا کلیک نمایید
قرار است، خودم کوچک شوم، خانهام بزرگ...
از جمله عواملی که مديران از طريق آن بر کارگران نظارت میکنند، کاربرد تخصص در سازمانهاست.
تقسيم کار در کل جامعه، باعث تعالی فرد میشود، اما تخصصی کردن کار در يک سازمان، نه تنها فرد را تعالی نمیبخشد که ظرفيتهای فراوان او را تکهپاره میکند.
تخصصی شدن ، هنگامی ايجاد میشود که سرمايهدار از تمام توانايیهای فراوان و بالقوه افراد، استفاده نکرده تنها و تنها يک کار بسيار جزئی و سادهای که حتی شايد به آموزش خاصی نياز ندارد را از فرد خواسته و او را موظف به انجام آن میکند. در اين صورت، هر کارگر در بخشی از کارخانه، مشغول به کار میشود و ديگر مانند گذشته از آغاز تا پايان فرآيند توليد حضور ندارد. بنابراين او محصول کارش را نمیبيند و اين نوعی بيگانگی از کار را در او به وجود میآورد.
اين فرد پس از مدتی درگير روزمرگی کاری شده، با تمام تواناييهای درونیاش بيگانه میشود. اينجاست که از خودش، از کارش زده میشود و شايد همين دليلی باشد برای فرار کردن از کار و اين فرار کردن زمانی است که در حين انجام کار، به دنبال فرصتی است برای انجام ندادن، به دنبال راهی است که کسی بر او نظارت نکند، در حالی که سرمايهدار، به دنبال راههای آسانتر نظارت بر کارگر میگردد. از جمله: ماشينآلات، طوری که مجبور نيست کسی را بالای سر کارگر بگذارد و همان ماشينهايی که کارگر با آنها کار میکند، بر او نظارت میکنند. در اينجا باز نوعی ازخودبيگانگی ايجاد میشود که ناشی از تسلط دستساخته انسان بر انسان است. انسان در محيط کار محصولاتی توليد میکند که بر او سلطه میيابند.
البته شايد سرمايهدار هم حق دارد، زيرا به نظر او با اين کار، سرعت کار افزايش يافته و به توليد بيشتری دست میيابد و همينطور دستمزد پرداختی به کارگران نيز کاهش میيابد و میتواند از نيروی کار ارزانتر نيز استفاده کند. به هر حال او هم به دنبال سود بيشتر است و بايد با کمترين هزينه، بيشترين سود را کسب کند و به همين دليل با تغييرات در تکنولوژی و پيشرفت آن، رابطه بين کارگر و سرمايهدار تغييری نمیکند و سرمايهدار در واقع به استثمار کارگران میپردازد. سرانجام با افزايش اين تعارضات بين کارگر و سرمايهدار و تشديد فقر و آگاهی طبقاتی کارگر ازخودبيگانه، انقلاب رخ میدهد.
..........................................
پ.ن.1. اين چرک کف دست چيه که هر کسی دلش میخواد دستش از کنار دستیهاش چرکتر باشه؟؟!!
پ.ن.2. راه حل چيست؟؟؟
جامعهشناسی اقتصادی نومارکسيستی
اين نظريه درصدد تطبيق نظريه مارکسيستی با واقعيتهای جامعه نوين سرمايهداری است.
در اين باره نوشتههای زيادی وجود دارد که در جامعهشناسی اهميت دارند، از جمله:
- پل باران، پل ام.سوييزی، اثر: سرمايه انحصاری (1966)
- هری بريورمن، اثر: کار و سرمايه انحصاری (1974)
سرمايه انحصاری: در عصر مارکس، سرمايهداری رقابتی وجود داشت (رقابت در قيمت)، اما جايش را به سرمايهداری انحصاری (رقابت در عرصه فروش) داد.
از قضايای مهم در سرمايهداری انحصاری، توانايي نظام برای ايجاد و استفاده از مازاد اقتصادی است.
مازاد اقتصادی = بالا بردن قيمت + پايين آوردن هزينهها
از مسائل عمده اين قضيه، چگونگی مصرف اين مازاد است. چند راه وجود دارد:
1. حقوق به مديران و سود به سهامداران ۳. افزایش خدمات مربوط به فروش
2. سرمايهگذاری برای بهبود تکنولوژی و سرمايهگذاری خارجی
اما به عقيده باران و سوييزی، اين مازاد بايد در مخارج نظامی و غيرنظامی تلف شود.
انتقادات وارده بر باران و سوييزی: 1. راه مناسبی برای خلاصی از شر مازاد وجود ندارد.
2. بيش از اندازه بر خردمندی مديران تأکيد کردند.
کار و سرمايه انحصاری: بريورمن در اينجا به سه نکته اشاره میکند:
1. افزايش تعداد کارکنان يقهسفيد ۳. تحلیلی از انسان شناسی مارکس
2. انتقاد به شيوه کاربرد علم و تکنولوژی در نظام سرمايهداری
نظارت مديريتی: بريورمن به دنبال اين است که بداند سرمايهداران چگونه بر نيروی کار تحت استخدامشان نظارت میکنند؟ به 3 شيوه، توسط مديران:
1. کاربرد تخصص: اختصاص يک کار جزئی به کارگر در يک سازمان
2. مديريت علمی: علم بهترين نوع اعمال نظارت بر کارگر
يعنی سرمايهدار، نحوه دقيق انجام کار را به کارگر گفته و او را موظف به انجام دقيق آن میکند. مثل: تعيين ساعت و روز، تعيين حداقل سطح توليد قابل قبول و ... . کارگران نبايد تصميم مستقلی بگيرند. کار دستی از کار ذهنی جدا شد.
3. ماشينآلات: مهارت در ماشين گذاشته میشود. نظارت بر ماشين، بسيار آسانتر از نظارت بر کارگر است.
انتقادات وارده بر بريورمن:
1. احتمالاً او درجه همانندی ميان کار دستی و ذهنی را بيش از حد ارزيابی کرد.
2. اشتغال ذهنی او بر قضيه نظارت، باعث شد که به پويايی استثمار اقتصادی در نظام سرمايهداری توجه کمتری نشان دهد.
نمونههای اخيرتر:
1. ريچارد ادواردز، اثر: زمين مورد اختلاف: استحاله محيط کار در سده 20.
بررسی نظارت. در سازمانهای بزرگ امروزی، نظارت، غيرشخصی و پيچيدهتر شده است. از طريق تکنولوژی میتوان بر کارگران نظارت کرد.
۲. مايکل بوراووی، اثر: رضايت کارخانهای: دگرگونیهايی در فراگرد کار تحت سرمايه انحصاری.
او میخواهد بداند، چرا کارگران با وجود اتحاديههای کارگری، باز، سخت کار میکنند؟
او تحليل میکند که حتماً رضايتی از انجام کارشان دارند و شايد اين رضايت از آن اعمال غيررسمی که مديران، سازماندهی کردهاند، ايجاد شده است
۳. دن کلاوسن، اثر: ديوانسالاری و فراگرد کار
کلاوسن با ذات ديوانسالاری و تکنولوژی، مخالف نيست، بلکه با اين قضيه مخالف است که سرمايهداران از اين طريق بر کارگران و فراگرد کار نظارت میکنند.
کلاوسن، هدف خود و هدف سوسياليسم را تجديد سازمان فراگرد کار میداند تا محيط کار، به جای آنکه انسانها در آن تکهپاره و تباه شوند، به مهمترين عرصه تحول آزادانه استعداد بشری تبديل گردد.
عنصر بنیادین درک تاریخ چیست؟ و نقطه آغاز تاریخ کجاست؟
مفتاح این رویکرد ، ایده ای بود مبنی بر این که عنصر بنیادی درک انسان و تاریخ او همانا درک فعالیت مولده انسان است. فعالیت بنیادی،طریقی است که او وسائل ضروری زیست خود را وسیله عمل دو جانبه با طبیعت یا به طور خلاصه با «کارش» بدست می آورد. مارکس نظر خود را درباره کار در مقام ابزار خود آفرینیشگری انسان در کتاب«سرمایه»چنین خلاصه می کند.
«کار فراروندی است که در آن انسان و طبیعت هر دو شرکت دارند و در آن انسان به دلخواه خود واکنش های مادی بین خود و طبیعت را آغاز،و منظم می کند و در اختیار می گیرد. او با عمل خود در جهان برونی و دگرگون ساختن آن،همزمان طبیعت خود را نیزتغییر می دهد.انسان قدرت های نهفته اش را تکامل می بخشد و آنها به فرمان خود به فعالیت وا می دارد» این خود آفرینی به وسیله کار،عامل آغازین تاریخ است و ایده ها و مفهوم های سیاسی، فلسفی و دینی که وسیله آنها انسان کار خود را تفسیر و تعبیر می کند ثانوی است زیرا تاریخ حاصل تصادف نیست و مردان بزرگ نیز آن را نمی سازد( و قدرت های برتر از طبیعت هم در آن دخالتی ندارد):تاریخ آن هم در ناخود آگاه ترین صورت خود مخلوق انسان کوشنده و تابع قوانین مشاهده پذیر است.شاید حیاتی ترین نکته در دریافت فلسفه مارکس این باشد. زمانی که او خود را ماتریالیسم نامید مرادش به سادگی این بود که برای شناختن انسان، اساسی است که کار را با شرایط مادی تولید آغاز کنیم.
آیا اقتصاد تنها عامل مورد توجه مارکس بود؟
مارکس می گوید:« هیچ عنصری را در کل فراروند تاریخ نمی توان مجزا ساخت و بی آنکه از عناصر دیگر متاثر گردد، بدان معنی بخشید.»
روشنترین بیانی که مارکس در آن اهمیت علم اقتصاد را نشان می دهد، در پیشگفتار«نقد اقتصاد سیاسی» آمده است. او در انجا می گوید: انسانها در تولید اجتماعی زندگانی خودشان وارد روابط معینی می شوند که ضروری و مستقل از اراده ایشان است، روابط تولید که به وضع قطعی تکامل نیروهای مولده مادی شان بستگی دارد. کل مجموع این روابط تولید،ساختار اقتصادی جامعه یعنی پایه واقعی آن را می سازد که بر این اساس، رو بنای قانونی و سیاسی به وجود می آید و صورمعین آگاهی اجتماعی به آن بستگی دارد. وجه تولید زندگانی مادی، فراروند کلی اجتماعی و سیاسی و فکری را معین ومشروط می سازد.آگاهی انسان هستی او را تعیین نمی کند بلکه به عکس، هستی اجتماعی او ست که آگاهی اش را تعیین می سازد. نیروهای مولده مادی در مرحله معین تحول شان با روابط تولید موجود در تنازع می افتند یا به دیگر سخن با روابط مالکیت که بیان قانونی همان عاملی است که تاکنون درون جامعه در کار بوده است به ستیزه در می آیند.. از صورت های تکامل نیروهای مولده این روابط به صورت قیودی برای انسان ها در می آیند. سپس دوران انقلاب اجتماعی آغاز می گردد.
البته این ها عناصری هستند که در تفکر مارکس بر جهات الزام و از پیش تعیین شدن نظر گاه او درباره جامعه بیش از اندازه تاکید دارند. انگلس بعدها در این مورد نوشت: مارکس و من در این زمینه که گاهی جوانترها بیش از اندازه لازم بر جنبه اقتصادی تاکید دارند تا حدودی در خور ملامتیم. ما ناچار بودیم بر متضاد اصل عمده حریفان خود که جنبه اقتصادی را منکر بودند تاکید کنیم و همیشه زمان، مکان و مجال نداشتیم که حق عناصر دیگری را که در عمل متقابل دخالت دارند،بجای آوریم.
کوله بار
...............................
کارل مارکس با مقدمه ای از:فریدریش انگلس/ دیوید مک له لان/ ترجمه:عبدالعلی دست غیب/نشر پرسش
نظریه مارکسیسم ساختاری عموماً با تفکرات افرادی مانند لوئی آلتوسر ،نیکولاس پولانزاس و موریس گودلیه شناخته شده است.در این نظریه تاکید بر ساختارهای پنهان اما مسلط بر زندگی اجتماعی است.
آگاهی از انتقادهای مکتب مارکسیسم تاریخی نسبت به دیگر نظریه های مارکسیستی یکی از مهمترین منابع برای شناخت بهتر این نحله فکری است .از جمله انتقادهائی که پیروان این مکتب به دیگر نظریه های مارکسیستی وارد میکنند عبارتند از:
١. تاکید بر داده های تجربی در تحلیل:از دیدگاه مارکسیستهای ساختاری واقعیتهای زندگی سرمایه داری را باید در ساختارهای حاکم جستجو کرد نه در واقعیتهای تجربی که نمیتوانند به خوبی ماهیت ساختارها را منتقل کنند.
٢.تاریخگرائی :تاریخگرائی بر پایه داداه های تجربی و نادیده گرفتن ساختر مسلط است.و وظیفه اصلی مارکسیسم بررسی ساختر جامعه معاصر است.
٣.جبر گرائی اقتصادی تقلیل گرایانه:تنها ارزش و تاکید را به اقتصاد نمیدهند بلکه برای بخشهای دیگر نیز نظیر ساختارهای سیاسی و ایدئولوژیک نیز تاکید میگذارند.
۴.برداشت انسانگرایانه و ذهن گرایانه از مارکسیسم :تاکید باید بر روی ساخترهای عینی جامعه باشد نه کنشگران انسانی درون این ساختارها.
اصول مارکسیسم ساختاری:
١.تاکید به ساختارهای پنهان اما مسلط جامعه سرمایه داری: علیرغم توجه کمتر به ساختارهای واقعی اما بر وجود آنها تاکید دارند و صحه میگذارند ..در کنار قبول اهمیت اقتصاد از ساخترهای دیگر نظیر ساختارهای سیاسی و ایدئولوژیک غافل نیستند.کنشگران انسانی صرفاً جایگاه هائی را در این ساختارها پر میکنند و تحت الزام و قید این ساختارها هستند.
٢.تصور فرو ریختگی ساختارهای جامعه:تاکید آنها بر تناقضهای درونی نظام است نه تناقضهائی که کنشگران با آن مواجه اند.
٣.تاکید بر اهمیت تحقیق نظری:از آنجا که ساختارها به چشم نمی آیند با تحقیق نظری میتوان آنها را تشخیص داد.
لوئی التوسر و تحلیل دوباره مارکس:
بر خلاف باور خیلی از مارکسیستها مبنی بر وجود اتفاق و پیوستگی میان آثار اولیه و آثار بعدی مارکس ،آلتوسر از دو نظریه مارکسیستی نام میبرد:یکی مربوط به اوایل کار مارکس و دیگری به اواخر آن . که در دیدگاه دوم مارکس توانسته است فارغ از دیدگاه انسانگرایانه و فاقد ارزش علمی آثار اولیه اش به بررسی علمی و ساختاری بپردازد. مورد بعدی نظر او در مورد رابطه زیر ساختار و رو ساختار است که بر این باور است که روساختار فرآورده زیر ساختار نیست بلکه از خود مختاری نسبی برخوردار است و میتواند در شرایط مناسب عامل مسلط باشد.به اعتقاد او یک تشکل اجتماعی از سه عامل مهم :اقتصاد،سیاست و ایدئولوژی ساخته شده و کنشهای متقابل این اجزا جامعه را میسازد.همچنین تناقضهای موجود در میان پدیده های ساختاری او را به مفهوم تعین چندبعدی رهنمون شد به این معنی که هر تناقضی درون یک تشکل اجتماعی نمی تواند جدا عمل کند زیرا تناقضها برهم اثر میگذارند..به دیدگاه آلتوسر جوامع به صورت یکنواختی تکامل نمی یابند بلکه تحول ناهمواری در کار بوده است.
نیکوس پولانزاس :اقتصاد سیاست و ایدئولوژی
مایه اصلی آثار پولانزاس این است که سرمایه داری نوین از سه عنصر اصلی ساخته شده:دولت ،ایدئولوژی و اقتصاد.به اعتقاد او دولت سرمایه داری با جدائی نسبی اقتصاد از سیاست و خودمختاری دولت از طبقات حاکم مشخص میشود.
بنا بر دیدگاه او رغمارغم ارتباط ساختارهای اجتماعی با هم ،آنها نسبت به یکدیگر مستقلند و میتوان آنها را جداگانه مورد بررسی قرار داد در واقع ساختارها را مرکب از چندین خرده ساختار میدانست. اندیشه او درباره تناقضهای نظام سرمایه داری تحت تاثیر تصور کثرت گرایانه او ا ز ساختارهای جامعه سرمایه داری است.
انتقادها به مارکسیسم ساختاری:
١ .غیر تاریخی بودن ٢ .حمایت کورکورانه از علم گرائی ٣ .جهت گیری نخبه گرایانه
۴ .چشمپوشی از کنشگران ۵ .نادید گرفتن تحقیقات تجربی ۶ .جبرگرائی
*اللهم الجعلنی الرحمة فیه الصیام وفی کل عام *
جبر گرایی اقتصادی
در اثار مارکس اندیشه ی دیالکتیکی وتاثیر و تاثر متقابل پدیده ها در جامعه به چشم می خوردکه زمینه ی فکری اصلی مارکس را نشان می دهد.به این معنا که نهادها وساختار های اجتماعی کنش و واکنش متقابلی که با یکدیگر دارند وبر هم اثر میگذارند .البته در اثار مارکس موضعی در مقابل این سنت فکری نیز وجود دارد که در صورت پذیرش ان تناقضی آشکار به حساب می اید .
جبر گرایی اقتصادی به نقش تعیین کننده و اثر گذار اقتصاد بر دیگر بخش های جامعه اشاره دارد به طوری که تمام نظام های دیگر اجتماعی مثل دین وسیاست و دیگر بخش ها تحت تسلط یکسویه ی اقتصاد قرار داررند .
به باور برخی معتقدان به این نظریه "جبر گرایی اقتصادی زمینه ی پیشبینی هایی مانند فروریختگی سرمایه داری را به تحلیلگر می دهد".
در صورت وجود چنین پیشبینی هایی انگیزه ی کنش فرد برای تغییر از بین میرود. واین همان سکوت گرایی سیاسی است که با سنت فکری مارکس همخوانی ندارد . در نتیجه ی این تعارض ها جبر گرایی اقتصادی از اهمیت افتاد بسیاری از نظریه پردازان گونه های دیگری از نظریه ی مارکسیستی را مطرح کردند.
از جمله ی انها لوکاچ بود .وی در نظریاتش به آگاهی طبقاتی می پردازد که در جامعه ی فئودالی وجود نداشته وتوانایی دستیابی به چنین آگاهی ویژه ی جوامع سرمایه داری است آگاهی طبقاتی آگاهی فرد از شرایط طبقاتی اجتماعی وتاریخی است. در جامعه ی سرمایه داری تنها طبقه ی پرولتاریا است که گنجایش پروراندن آگاهی طبقاتی را دارد که سرانجام به یک نبرد طبقاتی وسرنگون کردن نظام سرمایه داری می انجامد.لوکاچ با پرداختن به این نظریه ونشان دادن دیالکتیک بین ساختارها ورابطه ی بین اندیشه(آگاهی طبقاتی )کنش فردی وتاثیر ان بر ساختار اقتصادی سعی بر حل مشکل جبر گرایی و تناقض ان بادیدگاه دیالکتیکی مارکسیستی دارد.
با عرض پوزش از کاستی های فراوان متن...................... *آیه*
اندیشمندان انتقادی نه تنها از نظریه مارکس بلکه از نظریه وبر نیز الهام می گیرند و تاکید آنها بر عقلانیت به عنوان جریان مسلط بر جامعه نوین، این تاثیرپذیری را منعکس میسازد .همچنان که ترنت شرویر آشکار ساخت ،نظر مکتب انتقادی این است که در جامعه نوین سرکوبی ناشی از عقلانیت جای استثمار اقتصادی به عنوان مساله اجتماعی غالب را گرفته است.مکتب انتقادی تفکیکی را که وبر میان عقلانیت صوری و عقلانیت ذاتی یا آنچه که نظریه پردازان انتقادی خرد می انگارند ،آشکارا پذیزفته است به نظر نظریه پردازان انتقادی عقلانیت صوری بدون تامل ،به مسأله کارامدترین وسایل برای رسیدن به هر مقصودی توجه دارد . آنها اینگونه عقلانیت را«تفکر تکنوکراتیک» می دانند که هدفش خدمت به نیروهای سلطه گر است نه رها ساختن مردم ازبند تسلط .هدف عقلانیت صوری پیدا کردن موثر ترین وسایل برای رسیدن به هدف هایی است که قدرتمندان آنها را مهم می دانند .
تفکر تکنوکراتیک با خرد ،که از دید نظریه پردازان انتقادی مایه امیدواری جامعه است،تضاد دارد . خرد مستلزم ارزیابی وسایل برحسب فرجامین ارزشهای انسانی ،عدالت،صلح وشادمانی است.
مکتب انتقادی عقلانیت صوری را رد می کند و می گوید جهان نوین سرشار از عدم عقلانیت عقلانیت صوری است.
به نظر من هم تنها می توان خرد را عقلانیت نامید زیرا عقلانیتی که در راستا منافع سلطه گر باشد(عقلانیت صوری) و به طور کلی دارای جهت گیری باشد فاقد اعتبار لازم از نظر عقلی است.
نظریه پردازان انتقادی نازیسم و به ویژه اردوگاه های کشتار جمعی نازیها را نمونه های عقلانیت صوری در نبرد مرگبار با خرد می انگارند.
این عقلانیت صوری در سطح فرهنگی همان است که هابرماس مشروع سازی می خواند.مشروع سازی نظام فکری است که نظام سیاسی آن را ایجاد میکند و از جهت نظری با یک نظام دیگر تقویت می شود تا از نظام موجود پشتیبانی شود.این مشروع سازی ها برای آن طراحی می شود که نظام سیاسی در هاله ای از «رمزوراز» پوشانده شود تا کسی پی نبرد که در پشت پرده چه می گذرد.
به بیان دیگر این همان ابزارفرهنگی است که نیروهای سلطه گر از آن استفاده می کنند. و با به خدمت گرفتن تکنولوژی همچون رادیو ،تلویزیون و…مشروع سازی میکنند از آن برای تسلط بر مردم استفاده می کنند.
مشابه مثال نازیسم در جهان امروزه جنایات رژیم صهیونیستی در فلسطین است که این رژیم برای کشتن زنان و کودکان و سالخوردگان بی گناه دست به مشروع سازی می زند.
با این حال مردم در پذیرش این مشروع سازی ها تردید دارند در نتیجه نظام های سیاسی نوین، مانند نظام سیاسی رژیم صهیونیستی با «بحران مشروعیت» روبروست.
حال وظیفه یک جامعه شناس این است که با این مشروع سازی ها مخالفت کند و به سکوت رسانه های غرب در برابر جنایات این رژیم انتقاد کرده و مانع سلطه شود.
|
ساختارگرایی به معنای جستجوی قوانین كلی و تغییرناپذیر بشریت با عملكردی در همۀ سطوح زندگی بشری، از ابتدایی گرفته تا پیشرفتهترین سطح آن میباشد.[1] امروزه، آن نظام فكری و جهانبینی ساختگرا خوانده میشود كه در آن، هر واقعیت مادی و انسانی در حدّ مجموعهای از روابط و مناسبات شناخته میشود و عقل میتواند به شناخت فرمول آن از طریق تفكیك آنان از یكدیگر و تمیز دوگانگیها، با قبول این نكته كه تمامی امر واقع تركیبی است(همه چیز ساخت است)، دست یابد. لیكن، ساخت یك پدیدۀ خاص، جز نتیجۀ یك فرایند فعّال نیست كه تنها نقش مشروع آن، قالبریزی كردن است. (ساروخانی، ص 409) ساختگرایی نیز مانند كاركردگرایی از آثار دورکهایم تأثیر پذیرفته است، اگر چه عامل اصلی تكامل آن را باید در زبانشناسی جستجو كرد. آثار فرینان دوسوسور، زبانشناس سوئیسی مهمترین منبع اولیه اندیشههای ساختگرایانه بود، كه وارد علوم انسانی و اجتماعی شد. تحلیل ساختگرایی در مطالعۀ خویشاوندی، اسطوره، دین و حوزههای دیگر به كار برده شده است. کاربرد نظریه این نظریه چون از مطالعۀ زبان سرچشمه گرفته برای بررسی ارتباطات و فرهنگ مفید است؛ ولی در مطالعۀ مسائل عملیتر زندگی اجتماعی، مانند فعّالیت اقتصادی یا سیاسی، كاربرد كمتری دارد.[2] میتوان گفت؛ ساختارگرایی(ساختگرایی) شكلی از نظریه است كه در دهههای 1970 و 1960 در رشتههای مختلف زیر اثرگذار شد: فلسفه، نظریۀ اجتماعی، زبانشناسی، نقد ادبی، تحلیل فرهنگی، روانكاوی، تاریخ اندیشه، فلسفۀ علم، مردمشناسی و رشتههای دیگر. این اصطلاح در فرانسه ساخته شد و در ادامه در فضایی روشنفكری ریشه گرفت.[3] و به مثابه یك روش مطرح گردید. منظور از روش این است كه ساختارگرایی میتواند راهنمای تحلیل معانی كلی باشد. این روش به ما امكان میدهد كه از آنچه دنبالش هستیم و نحوۀ دستیابی به آن تصوری داشته باشیم.[4] مزایای روش ساختارگرایی در تماشای یك فیلم ، اگر ساخت را ندانیم و با هر حادثه یا شخصیتی به یكسان برخورد كنیم، باید در حدّ كور شدن فیلم را نگاه كنیم؛ بدون آنكه راهی برای طبقهبندی آنها پیدا كنیم. كاری كه ساختارگرایی میكند، هدایت ما به هستۀمسئله، یا مهمترین و محوریترین جنبههای موضوع مورد مطالعه، در عمق جریانی است كه در سطح میگذرد. ساختارگرایی نه فقط عناصر اساسی،بلكه روابط میان آنها یا، به عبارت دقیقتر، قواعد حاكم بر آنها را نیز طبقهبندی میكند. ساختارگرایی مفهومی متفاوت از ساختار را در اختیار ما میگذارد، تا روابط میان آنها؛ ولی ساختارگرایی اولویت را به روابط میدهد. مثلاً در فیلمهای مختلف کمدی، عناصر میتوانند ثابت بمانند؛ ولی روابط حاكم بر آنها معنای بسیار متفاوتی داشته باشند. نارسایی و مزایای این روش تفكر ساختگرایانه نقطهضعفهایی دارد كه جاذبۀ آن را به عنوان یك چارچوب نظری كلی در جامعهشناسی محدود میكند. یكی از نارساییهای این روش تقلیلگرایی است. نادیده گرفتن سطوح ظاهری و جنبههای فرعی معنادار و كاهش به شالودۀ اصلی، از مشخصههای تقلیلگرایی است؛ حال آنكه همین سطوح ظاهری و فرعی میتواند بر غنای مطلب یا پیچیدگی آن بیافزاید.[5] ساختارگرایی از نظام فكری بسیار انتزاعی برخوردار است؛ كه میتوان با آن، سطح دقت تحلیلی را بالا برد و همینطور ساختارگرایی امكان الگوسازی صوری و نیز كاربرد فنون پیچیدۀ آماری و ریاضی را نوید میدهد. این نظریۀ همچنین یك نوع چشمانداز فراتاریخی را در مورد زندگی اجتماعی فراهم میسازد. بالاتر از همه، چشماندازی را به دست میدهدكه پهنۀ گستردهتری دارد و میتواند هر چیزی از ساختار ذهنی و جامع گرفته تا ساختار جهان طبیعی را مورد بررسی قرار دهد. كار گافمن. با نام تحلیل چهارچوب، گرایش جامعهشناسی را به ساختارگرایی نشان میدهد. او به فراسو و ماورای موقعیتهای روزانه نگاه میكرد تا ساختارهایی را پیدا كند كه به گونهای نامرئی بر این موقعیتها تسلط دارند. گافمن این ساختارهای نامرئی را چهارچوب مینامد.[6] صادقی [1]. ریترز، جورج؛ نظریۀ جامعهشناسی، ترجمۀ ثلاثی، تهران، علمی، 1381، چاپ ششم، ص543. [2]. گیدنز، آنتونی؛ جامعهشناسی، ترجمۀ صبوری، تهران، نی، 1381، چاپ هشتم، ص759 – 758. [3]. كرايب، يان؛ نظريه اجتماعي مدرن، ترجمۀ مخبر، تهران، آگه، 1381، چاپ دوم، ص 165. [4]. همان، ص 171. [5]. همان، ص 184-182. [6]. ریترز، جورج؛ نظریۀ جامعهشناسی، ترجمۀ ثلاثی، تهران، علمی، 1381، چاپ ششم، ص555–552. |
